سلام دوستای گلمیه شعر نوشتم البته زیاد قشنگ نیست ولی بلاخره آدم باید خوردشو باور داشته باشه ...امیدوارم خوشتون بیاد..البته میدونم امشب وقتش نبود ولی من خیلی ذوق داشتم چون امروز نوشتمش...
اهل دیار عشق
اهل باغ و بوستان
اهل دشت و دریا
روزگارم بد نیست
میخورم قرص نانی و روم به صحرا....
عاشقق دریایم
درد و دلها پنهان
لبخند ها ر روی لبم میشکفد غنچه بهار از دل کوه
شادمان رو به سوی عشقم ک وصال من و او پایان زندگیم
من همان انسانم که به پیدایش عالم هستی را در نوردید از وجود
با نگاهی زیرک نگرم دوروبرم کوهها چون دل سنگ استوارند ..چون رخش ستبر
و به نری و لطافت چون گل آب درون دل خود را به سرازیری دشت روان میدارند
ریگها با صدایی لرزان از عمق وجود خبر از عشق نهانی آرند
اهل این عاشق دیار هستی ام ...روزگارم عالی است.......
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 20:16  توسط آيدا جون
|
سلام دوستای گلم ببخشید دیر اومدم ولی
بلاخره اومدم من تغییر کردم برای یبار تو زندگیم .....
ادامه مطلبو بخونین گلا

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 19:37  توسط آيدا جون
|
سلام به همگی دوست دارم از این لحظه به بعد تغییر کنم ..تغییر شگفت انگیز شاید تاحالا یه اسم به
نام تکنولوژی فکر به گوشتون خورده باشه تا حالا درموردش فکر کردین خواهشا نظراتتونو بگین چی
درموردش میدونین اگه میدونین تاحالا ازش استفاده کردین نه اینکه ابزار باشه ها نههههه ولی یه نوع
تفکر باحاله که دکتر آزمندیان بنیانگذارش بودن بگید که چقدر با دکتر آزمندیان و کتابها وسی دی هاش
اشنایین خواهشا واقعایتو بگید خب باریکلا دوستای گلم نظر یادتون نره
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 22:35  توسط آيدا جون
|
نمیدونم چرا اسم وبمو گذاشتم گلواژه همیشه دنبال یه راهی بودم واسه خوشحال کردن آدما ..همیشه
دلم میخواست همه خوشحال باشند هیچکس غم تو دلش نباشه ..اما هیچوقت از خودم نپرسیدم دختر
چرا خودت غمگینی..اما به هیچکس نمیگی..نمیخوام بدونن منم غم دارن هیچوقت هیچکس ازم
نپرسید توام تو اون دل لطیفت غم هستت؟
هیچکس نپرسید ای کاش هم نپرسه چون جواب میدم دلیکه بارون خنده دیگرانه با غم درون چکار
داره ..ولی شاید این دختر شاد یه روز از این روزای خندون گریه کنه شاید دلش گرفته باشه که مثه ابر
بهار بزنه زیر گریه ولی بازم درون عمق گریش بخنده و قهقهه بزنه ..میشه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 23:53  توسط آيدا جون
|
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم به ظاهر گرچه
میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم.............

هیچکس تنهاییم را حس نکرد خلوت دیرینه ام را حس نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سرو
سامانی ام را حس نکرد..................
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:14  توسط آيدا جون
|
سلام بچه ها..دلم گرفته بود گفتم بیام یه سر بزنم دیگه ...خیلی وقتا هست آدم دلتنگ میشه شما تا
حالا براتون پیش نیمده مگه چرا اینطوری نیگا میکنین خب چیکار کنم دلم گرفته .....دلم میخواد سکوت
کنم همیشه سکوت خیلی وقتا بهتراز حرف زدنه اونم منی که اینقدر پرهیجانم ..نه نمیشه اخرش ولی
اینطوریم نمیشه باید یه فکر اساسی کرد ...شما چی فک میکنین بنظرتون سکوت بهتره یا هیجان ..من
که میگم سکووووووووووت ..
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:37  توسط آيدا جون
|
میلرزد از شکوه قدمهایت آسمان
کاروان پر حماسه ی امواج بیکران
دیدم کنار شهر تو امواج زنده اند
شیران با صلابت و اوتاد هرزمان.....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 0:40  توسط آيدا جون
|
من در تلاطم نگاهت مانند گمشده ای در دیار خویشم...
مرا دریاب که عمق وجودم با لرزه چشمانت در امیخت و نگاه ها در صداقت عشقت گره خورد
آه از دلم....که ستاره باران نگاه توست....
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 0:10  توسط آيدا جون
|
منو شب با رازهای درون دل هردو خاموشیم
منو شب با خلوت آشناییم
دلمان از شور خالیست
ماه در درونمان تنهاست
ستاره ها آرامند
سکوت شب در درونمان یغماست
ولی منو شب دردمان یکی است
اینکه هردومان تنهاییم.....
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:2  توسط آيدا جون
|
شب نشینی در ساحل
شب نشینی توی ساحل واسه من شده یه عادت
من همیشه مثه دریا راهی ام تا بینهایت
همیشه صدای موجا قصه گذشته هامه
هوای شرجی دریا مثه عطر تو باهامه
ماسه های خیس و نمناک تورو یاد من میارن
چشمای خسته و تنهام واسه تو بارون میبارن
حالا من موندم وساحل با یه دنیا ی خالی
این همیشه رسم دنیاس انتظارو بی خیالی.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 0:20  توسط آيدا جون
|